Friday, August 3, 2007

اين هم حقوق سگها نوشته كوروش




در اينجا سگ ها هم حقوقى دارند!

در يكى از روز هاى گرم تابستان، حين گشت و گذار و تنفسِ هواى تازه در بيرون از منزل، با يك خانم دنماركى كه بارِ اول با هم مقابل شده بوديم، برخوردم. طبق معمول سلامى دادم و از كنارش رد شدم. هنوز چند گامى نه برداشته بودم، كه سگى كوچكى از عقبم بناى پارس كردن را گذاشت و متعاقب آن صداى همان خانم بگوشم رسيد كه سگش را به آرامش دعوت كرد، و بعد مرا خطاب نمود:
سگى مهربان و بى ضرر است، آسيبى براى تان نميرساند‍!
من كه ناچار شده بودم بايستم و جوابش را بدهم، دستى هم به روى سگش كشيدم و در جواب گفتم: بلى ميدانم، سگى قشنگ و هوشياريست، اما شايد او هم ضدِ خارجى باشد و از رنگِ ما بيزار است.
خانم كه از طرز معاشرتم با سگش راضى بنظر ميرسيد، بسكويتى را در دستم گذاشت و ادامه داد: نه به هيچصورت، او همه را دوست دارد، اينرا برايش بدهيد تا دوستى تان از همين حالا آغاز شود، او فقط يكسال دارد و تا حال متأسفانه دوستان زيادى ندارد.
من هنوز بسكويت را در دهنِ سگش نگذاشته بودم كه دوباره پرسيد: راستى من بايد خود را معرفى ميكردم، نامم انيتا است، شما از كجا آمده ايد؟ گفتم: افغانستان.
با شنيدنِ نام افغانستان، در جايش متوقف شد و با تعجب دوباره پرسيد: راست ميگوئيد؟ آيا شما افغانى هستيد؟ گفتم بلى، چرا تعجب كرديد؟
با صداى بلند خنديد و گفت: چه تصادفى نيك، من خوشحالم كه شما را ملاقات ميكنم. ميدانيد، من ده سال قبل يك سگِ افغانى داشتم. سگى خيلى مقبول و هوشيار. بعد از مرگِ آن سگ، ديگر نخواستم سگى داشته باشم، اما وقتى براى بار سوم ازدواج كردم، شوهرم همراه با سگى اينجا نقل مكان كرد و حالا باهم يكجا زندگى داريم. از اين سگ ( اشاره به سگ)، خسته ام، ولى چه كنم شوهرم آن را دوست دارد.
گفتم: وقتى خسته ايد، رهايش كنيد، آيا شوهر تان مخالفت خواهد كرد؟
او در حاليكه با گوشهء از قلاده اى سگش بازى ميكرد، با نا رضايتى جواب داد:
ميدانيد، اينجا سگ هم حقوقى دارد، نميتوان بدون موجب اينكار را كرد و رهايش نمود. راستى سگ را دوست داريد؟ گفتم:
بلى، ميگويند با وفا ترين حيوان است. بداخل حرفم دويد و گفت: نه، ما آنرا بهترين دوست انسان نيز ميدانيم، از همين سبب سگها اعضاى خانواده اى ما هستند. و بعد دوباره سوالش را تكرار كرد: گفتيد سگ را دوست داريد، آيا گاهى سگى داشته ايد؟ در جواب گفتم:
بلى، من هم زمانى سگ داشتم، اما ما آنها را در خارج از اتاق هاى مان نگهميداريم، از اينرو ما سگها را جز خانواده نمى ناميم. با عجله دوباره پرسيد:
پس آنجا حقوق سگ ها پامال است، همينطور نيست؟ جواب دادم:
ما تا اكنون به آن سرحد نرسيده ايم كه حقوق سگ ها و پشك ها را بدهيم، چه حقوق انسانها در كشور ما تا هنوز داده نشده است. شما ميدانيد در كشور ما تقريبا" بيست و چند سال جنگ روان است. اين جنگها يكى هم بدليل زير پا شدنِ حقوق آدم ها در آنكشور براه افتيده اند. تا هنوز حقوق آدم ها كه به دو پا راه ميروند و عالى ترينِ مخلوقاتِ عالم اند، در آن سرزمين ها داده نشده، چه رسد به حقوقِ چهار پايان؟‍!
خانم دنماركى كه بحث را كمى جدى يافت، ناچار شد سگرتى روشن كند. بعد با آهستگى پرسيد: فكر ميكنم از جهان حيوانات به جهانِ سياست ميرويم، جهانيكه چندان مورد علاقه اى من نيست، ولى شنيده ام كه شما شرقيها زياد سياست بلديد و به آن علاقه داريد، چرا؟
با خنده جواب دادم: ببينيد، اينگونه سوال كردن، خودش سياست كردن است. بسيارى سياست را نمى پسندند، اما بدون اينكه متوجه گردند، هر دقيقه و ساعت خود سياست ميكنند. بهر حال، اينكه ما شرقيها زياد سياست ميكنيم يا بلديم، براى آن است كه حقِ ما را شما غربى ها زير پا نموده ايد! آيا بياد نداريد كه زمانى قسمت اعظم قاره آسيا و تمام افريقا، مستعمره هاى شما بودند؟ جبر و تظلمِ استعمار، و فقر و نابرابرى هاى ناشى از آن كه تا حال دامنگير ما است، ما را به سوى سياستها كشانيده است.
بيچاره دنماركى كه به نظر ميرسيد از آن سوال نادم و پشيمان است، ادامه داد:
درست ميگوئيد، ما گرچه از شرق آموختيم و از اولين تمدنهاى آن بهره برديم، اما براى ادامه و انكشافِ آن تمدنها نه تنها كه كارِ مثبت نكرديم، بلكه ويرانش نيز نموديم. همين بت هاى باميانِ شما را كيها ويران كرد؟ اگر مى گوئيد طالبان، اشتباه كرده ايد. آنرا امريكائيان از هم فرو پاشيدند. حالا ببينيد كه در عراق كه سر چشمهء تمدنِ بشريت است، چه ميگذرد؟ همه را ويران نكردند؟...
من براى آنكه موضوع صحبت را قبل از اينكه از هم جدا گرديم، تغيير داده باشم، دوباره بحث سگ را از سر گرفتم و پرسيدم:
شما قبلا" اشاره كرديد كه سگ را بهترين دوست خود مى دانيد، من فكر ميكنم دلايلى براى اين امر وجود دارد، براى اينكه وقتى فرزندان تان از 15 سال بيشتر شدند، خانه و فاميل را رها ميكنند، ولى اين فقط سگ هاى تان اند، كه تا پايانِ عمر در كنارِ تان باقى مى مانند، آيا از اين لحاظ نيست كه آنها را بهترين دوست تان مي شماريد؟
در جواب با بى ميلى گفت: بلى، يك دليل ميتواند همين باشد.
و من ادامه دادم:
ما در مورد سگها و پشكها، سياست واحدى نداريم: سگ ها را خارج از منزل نگهميداريم، اما پشك ها را اجازه ميدهيم بداخل بيآيند.
با عجله در حاليكه چنين نشان ميداد كه خبر تكان دهنده اى را دريافت داشته، پرسيد:
چرا چنين تبعيضى را بجا ميآوريد؟ مگر سگ و پشك فرقى دارند، كه يكى بيرون و ديگرى در داخل باشد؟
گفتم: در فرهنگِ ما، ميگويند سگ نجس است، بايد دور از منزل نگهدارى شود، اما پشك را اجازه ميدهيم، چونكه ميگويند پيامبر ما دستِ رحمت و نوازش برويش كشيده است.
از اين حرفم خنده اش گرفت و گفت:
چه تفاوتى ميانِ اين دو حيوانِ بى زبان است؟ به نظر من شما عكسِ كارى را كه بايد انجام دهيد، انجام ميدهيد. پشك در هر جا لقمه نانى مى يابد، اما سگِ بيچاره ساعتها منتظر صاحبش گرسنه مى ماند، پس اين پشك ها را بايد دور از منزل نگهداريد و رحم بيشترى به سگها داشته باشيد. من ادامه دادم:
ما اصلا" سگ ها را براى امنيت و نگهدارى از جان و مالِ خويش نگهميداريم، از اينرو اگر در داخلِ خانه باشند، چگونه امنيتِ ما را خواهند گرفت؟
سكوت كرد و سرش را به علامت اينكه گويا بهتر است موافق باشد، شور داد و سگش را فرا خواند تا بار ديگر قلاده را در گردنش بيآويزد.
پرسيدمش: وقتى از حقوق سگ حرف مى زنيد، آيا انداختن اين قلاده را در گردنش، برخلافِ حقوقِ آنان نمى دانيد؟ با خنده جوابم داد:
نگفتم كه شما شرقى ها سياست را زياد بلديد؟!
( كوروش- سگه)

3 comments:

elşən ulubayraq said...

مرگ بر فارس فاشيسم

Anonymous said...
This comment has been removed by the author.
Anonymous said...

سلام
من فکر می کنم شما خیلی دارید تند می رید و خیلی احساساتی و از روی ضعف این حرفارو می زنید. شما اگر خودتون انسان حساب می کنید و فارسا رو سگ باید بهتون بگم که یک انسان هر کسی را با شخصیت خودش قبول داره چه خوب چه بد و هیچ وقت به خودش اجازه نمی ده که به شخصیت کسی یا قومی یا قبیله ای توهین کنه چون این فقط بی شخصیتی خودش رو نشون می ده.
من واقعاً متأسفم که شما به خودتون اجازه می دید این طوری در مورد یک ملت بزرگ با بیش از 7000 سال تاریخ صحبت کنید
امیدوارم دلیل و هدف قانع کننده ای برای این کار و حرفاتون داشته باشید